فراخوان
پدیرای حضور سبزتان هستیم
رویا یعقوبی
شلاق ها فرود می ایند عجیب است دندانم ریشه ندارد درد از کجاست؟
پدیرای حضور سبزتان هستیم
رویا یعقوبی
چندی به دلیل داوری جشنواره ای که در اذربایجان برگزار شد در سفر بودم
از همه ی کسانی که به یادم بودند تشکر می کنم و امیدوارم جوابگوی لطفتان باشم
دوستتان دارم
فریال
شعرهایم بخشی از من,بخشی از جسم بی جانم
و بخش نخ نمای افکارمند
بخشی از این «لکنت واژه ها»
این ها برای توست
این سردر گمی ها
این دردهای شهوت زا
این برهوت کلام در بعد محال
این عریانی پوشیده در حصار
اینها برای توست
اینها برای توست
بوی قهوه می دهد , می دانم دوست داری.
از همه کسانی که در مدت کسالتم لطف کردند و جویای حالم شدند صمیمانه تشکر می کنم باشد که شما در تمام مراحل زندگی در پناه یزدان پاک ,سالم و زیبا بمانید.
دوستان عزیز فعلا مرا از پاسخ دادن به نظرات تخصصی معذور دارند همواره نظراتتان را می خوانم و افتخار است که چنین دوستانی دارم.
ق ه و ه
تک تک واژه هایش را دوست دارم
حتا ه را دوبار
دکان ها بسته است
وای که امشب به اندازه ی همه ی بشریت سنگین است
قهوه را به این دلیل دوست ندارم که روشنفکران فیل(۱) را
من قهوه را دوست دارم چون شیرین ترین است در زندگیم
سپید ترین است در مکررات خنثا
اوج نمایشنامه ی مردن من همین جاست
۱-فیل حیوانی است که نماد روشنفکری مدرن است.
فریال - از کتاب سکوت - (فصل پنجم -قهوه)-نوبت چاپ ۱۳۸۷
در این گاه بی گاه فراموشی ها
خواهم اموخت خدا را
در این بیابان برهوت
دراین نامردمی ها
روی این گلبرگ زرد در باغ سبز
خواهم اموخت خدا را
من در هیاهوی زمان گمگشته ام
بی زبان و بی بیان و بی کلام
انچنان سردر گم تفسیر شب
که نتوانم سرود این شام را
من در این دنیای جعل
در این مکان بی بنیاد
در این تفسیر بیهوده
در این تقسیم نالوده
در بعد هراس
انچنان بیچاره ام
گویی خدا نمی داند زبان لال م............
فریال(رویا یعقوبی)از کتاب فریاد- نوبت چاپ ۱۳۸۷
انگاه که یادت را
انگاه که یادت را
انگاه که یادت را نشانه می روم
انگاه که چهره ات را لب ا لب از عشق می بینم
در بعد عشق دیگری اما
مرا گوش می کنی که چه
به حقارت این عشق پی ببری؟
مگر تو ان مرد نبودی که گاه گاه
چشمه ی اشک را .....
بگویم که چه
تو بگو
بگو چگونه زیستن در فراغت
فریال- رویا یعقوبی (شب عاشورا - کنار مزار بی وفاترین ها)
بیست سال است زندگی این است : خط ممتد تمام این اتوبان
آسمان ریسمان خوبی نیست ، تا از آن خویش را بیاویزی
روسری را به خود گره زده ام ، شده ام از حمیده آویزان
مرگ یعنی یک استکان چایِ از دهانِ من و تو افتاده
قصه ای از هزار و یک شب که سال ها می رود دهان به دهان
خنده های تو تلخ تر شده است ، از گلویم نمی رود پایین
با دلم کاش راه می آمد ، این نمک های لای زخم زبان
مار ِ در آستین ِ من تنهاست ، باز همدست تازه می خواهد
گرگ ها را پر از هوا کرده است باز بی دست و پایی چوپان
باز هم از خودم که بنویسم،بیش از این چند جمله حرفی نیست:
خونِ آبانِ شصت و سه پاشید ، روی تکرارهای تابستان
استخوان پوک کرده ام دکتر ، کلسیم دی جوابگویم نیست
صورت ِ استخوانی او را دیده ای خوب توی هر ضربان
خط خطی های کودکی ز درون ، امتداد نوار قلب من است
روح درد شدید دارم آخ ، روح درد شدید دکتر جان ...
حمیده مظفری
از اشک های جاری ام در صیغه ی مردی
از فعل هایی که بصرفم تا که برگردی
جز مرگ از دنیایتان چیزی نمی خواهم
از چای داغی که نگاهم کرد با سردی
هر شب خودم را خواب کردم لای دست ِ … کی؟
می شد اگر این دست ها را ول نمی کردی
از هرزگی های تنی زیر لحافی خیس
یک حرف گیج مرده بین «قین» و «عافی» خیس
که هیچ کس جز تو نمی فهمد زبانم را
دستی گرفته در لجن محکم جهانم را
هی گم… گـُ…. گم تر می شوم در گیجی ِ hotbird
با هسته هایی گم شده در پشت میزی گرد
که بوسه ام را خورده ام پشت لبی غمگین
که گریه ات کردم تمام هر شبی غمگین
کا/ بوس های قی شده شب های خونی/ تر
با زخم های تازه ای که هی عفونی تر…
به تخت چسبیدم تو را در عکس تاری که…
در من کسی «یک شنبه ی غمگین و تاریکِ…»
مثل حضور نسبی من آنور گوشی
پشت چراغ ِ قرمز ِ … هر هفته خاموشی
که پیش گوشی، خواب مردم در دهان غار
زیر پتویی خیس با یک مشت عکس تار
می سوختم بر عکس تو بر مرده ی کاغذ
آتش زدم به چیز هایی که ندارم، از…
با آرزوهایی که مرده در سر من با…
مثل سگی که چال کرده توله هایش را
مثل کسی که خودکشی می شد در این کابوس
دارد نهنگ عاشق و آرام اقیانوس…
■
لعنت به این خوابی که بیدارم تو را با درد
دستی گرفته دست هایم را که دائم سرد…
طاهره کوپالی